سوم راهنمایی رو با معدل 19.7 تموم کردم و وارد دبیرستان شدم. در اون زمان هم در تیم بسکتبال نوجوانان استان خراسان جنوبی بودم، موسیقی کار می کردم و در چند گروهی موسیقی گیتار می زدم و در حال گرفتن مدرک زبان انگلیسی بودم. اول دبیرستان برای من سال سختی بود چون از فرایند آموزش راهنمایی خارج شده بودم و دبیرستان برای من یک فرایند جدید بود.

چون در مدارس سمپاد درس میخوندم یکم سطح رفتار با ما با سایر مدارس فرق می کرد و بهتره بگم از ما انتظار بیخود می رفت؛ از بچه های 15 16 ساله انتظار کار های خیلی بزرگ داشتن بدون اینکه استعداد ها وعلاقشون رو در نظر بگیرن. اون موقع تو مدرسه ما موفقیت این بود که تو یا پزشکی قبول بشی یا دانشگاه های مهندسی امیرکبیر و شریف؛ فکر مردم در همین حد محدود بود.

ماجرایی که دارم براتون تعریف میکنم برمیگرده به سال های حدود 90. برمیگردم به اون چیزی که داشتم از خودم میگفتم. من یک پسر 16 ساله بودم با کلی فعالیت های و مهارت های مختلف. کم کم داشتم نزدیک کنکور می شدم. سال دوم دبیرستان مجبور شدم موسیقی رو کنار بذارم و بعد از اون توی تابستون قبل از سال سوم دبیرستان ، ورزش رو کنار گذاشتم. سال سوم رو که شروع کردم ، در یک قدمی مدرک زبان یعنی آخرین ترمی که باید میگذروندم ، زبان رو هم ول کردم و چسبیدم به در چون بهمون می گفتن دانشگاه باید جای خوب و رشته خوب قبول بشی.

خلاصه تموم این چند سال دبیرستان گذشت و ما کنکور دادیم و کلی خراب کاری کردیم. در نهایت توی دانشگاه آزاد تهران واحد پزشکی رشته ژنتیک قبول شدم و چون هدف خانوادگی مون مهاجرت به تهران بود من اومدم تهران. خانواده هنوز بستر مهاجرت رو فراهم نکرده بودن و من مجبور شدم 2 سال رو در خوابگاه بگذرونم.(بعدا حتما از دوران خوابگاهم بیشتر براتون میگم).

برگردیم به قضیه اصلی یعنی مهارت های که کنارشون گذاشته بودم. سال 95 من کنکور دادم و از همون سال مشاوره تحصیلی رو شروع کردم و عهد کردم با خودم که هیچ وقت با هیچ دانش آموزی طوری برخورد نکنم که بخاطر کنکور و دانشگاه بقیه زندگیشو کنار بذاره. مثلا کاملا مخالف جمع کردن گوشی بچه ها بودم در صورتی که مه مشاورین کنکور حال بچه هارو می گرفتن و مجبورشون می کردن که از زندگی یک انسان عادی خارج بشن و فقط درس بخونن.

چون مدلم خیلی فرق میکرد و فعالیت با موسسه خاصی نداشتم وضعیت کارم زیاد جالب نبود. از سال 97 با یک گروه آشنا شدم و شروع کردم باهاشون کار کردن که تقریبا تابستون 97 یک پروژه خیلی عالی بهم خورد که کلی تونستم با آدم های جدید آشنا بشم. از همین پروژه تغییر من شروع شد و از طریق یکی از دوستانم با مدرسه استادی 4 آشنا شدم و تصمیم گرفتم از جامعه پاک مشاورین کنکور 🙂 جدا بشم و به مدرسین بپیوندم. شروع کردم به مطالعه کردن و پرس و جو. چون استادی 4 شروع شده بود دیگه نمی تونستم توی دوره حضور داشته باشم ولی من هم بیکار ننشستم و شروع کردم به خود آموزی یک سری مهارت ها که نیاز داشتم برای مدرس شدن ودقیقا بعد 2 ماه اولین کارگاهم رو گذاشتم و کلی بازخورد های خوب گرفتم.

اینطوری شد که تصمیم گرفتم این مسیر رو ادامه بدم. در ایم مسیر من تصمیمی گرفتم که مقوله مدریت زمان رو انتخاب کنم چون زمانی که دانش آموز بودم هیچکسی یادمون نمی داد که باید زمانمون رو مدیریت کنیم و از زندگی لذت ببریم؛ اما الان دارم با آموزش مدیریرت زمان اول از همه به خودم و بعد به دیگران کمک می کنم که هر لحظه بیشتر از زندگی لذت ببریم و تمام کار هایی که دوست داریم رو در زندگی انجام بدیم.

به این مدرس امتیاز بدید